خرید بک لینک

تو گاهی برایم،

لا به لای غم گین ترین و حماسی ترین نت های قایقرانان ولگایی.

نشسته ام،

ولگا به گوشم می خورد،

یاد تو می افتم. به من بگو چرا؟

ناقلا آنجایی؟

باز باران می بارد...

بر صورت و بر دستانم.

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

با مونا نشسته بودیم دور حوض جلبکی رسول.داشتم بهش می گفتم که حوض جلبکی را خیلی دوست دارم.چشم هایم را بستم و گفتم کی آب نما را روشن می کنند؟ خیلی دلم می خواست حوض جلبکی را با آبنمای روشن ببینم.بلند بلند

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

هر روز می رسم لب این سالخورده رودبا کوزه ای که بشنوم از آب ها سرود تقسیم می کنم عطشم را به ماهیانمی ریزم التهاب دلم را میان رود این رود خاطرات مرا تازه می کند...یادش بخیر تلخی آن روز، صبح زود باران گر

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

جای خالی ات با چه چیزی پر می شود؟راستش را بگویم؟ اگر این قاشق چای خوری که دستم گرفته ام و هر بار با هر جان کندنی که شده با آن مالتی ورس را انگولک می کنم را از دستم بگیرند، تو هیچ وقت جای خالی ای نداشت

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

حداقل شما هر شب خواب سلاخی شدن عزیز ترین کسانتان را نمی بینید.

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

دوستی می گفت خدا دانه دانه چیز هایی را که به تو داده است می گیرد..فکر کردم که به چه حقی؟ چرا خدا چنین حقی دارد؟مگر من از خدا خواستم بگذارد در دامنم که حالا بخواهد بگیرد؟مگر من محکوم بودم به تحمل رنج و

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

می دانی احساس من بعد از تو تمام شد.لولو آمد برد انداخت پشت کمد جیمز سالیوان.طرف جلوی چشمم جان می کند، نگاهش می کنم می خندم دلقک بازی در می آورم.فلانی تشنج می کند، با خونسردی نگاهش می کنم با خودم می با

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

یک سال و نیم است از پوپک فرار می کنم.تا بالاخره دو هفته پیش استاد کتاب را جلویم باز کرد و گفت: بزن، پوپک!می خواستم بگویم، استاد آخر یک سال و نیم پیش پوپک را تمام کردیم.نگفتم.. گفت چه طور بود؟ خوشت آمد

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

دو روز قبل امتحان داخلی رفتم سلی را دیدم.آخرین دیدارمان را دم بستنی شاد با جمله ی "خیالت تخت من همیشه آخرین نفر شروع می کنم و ماکس می شم" و "مگه بد گذشت بهت حالا؟" تمام کردیم.او رفت.من برگشتم خانه. سا

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

ورای همه ی باورهایمان دشتی ست،

تو را آنجا خواهم دید...

برچسب: نویسنده: پرهام مرادی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 2:53

صفحه بندی